نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۶ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)

گر رحم کنی جانا جان بر سرت افشانم

ور زخم زنی دل را بر خنجرت افشانم

معلوم من از عالم جانی است، چه فرمائی

بر خنجر تو پاشم یا بر سرت افشانم

بر سوزن مژگانم صد رشته گهر دارم

در دامن تو ریزم یا در برت افشانم

آئی به کف آن خنجر چون چشم من از گوهر

من گوهر عمر خود بر گوهرت افشانم

گر گوهر جان خواهی هم در کمرت دوزم

ور دانهٔ دل خواهی هم در برت افشانم

طاووس خودآرائی در زیور زیبائی

گر دیده قبول آید بر زیورت افشانم

با من به سلام خشک ای دوست زبان تر کن

تا از مژه هر ساعت لعل ترت افشانم

خاک در سلطان را افسر کن و بر سر نه

تا سر به کله داری بر افسرت افشانم

آن پیکر روحانی بنمای به خاقانی

تا دیدهٔ نورانی بر پیکرت افشانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر احساسات عمیق و محبت خود را به معشوقی بیان می‌کند و از او درخواست می‌کند که در نهایت محبت و رحمت با او رفتار کند. او از قدرت تاثیرگذاری عشق و زیبایی می‌گوید و مایل است که جان و دل خود را قربانی معشوق کند. در هر بیت، شاعر به نوعی از زیبایی‌های معشوق و اثرات آن بر روی خود سخن می‌گوید و به این نکته اشاره دارد که در صورت محبت، آماده است که بهترین چیزهای خود را برای او فدا کند. شاعر همچنین به زیبایی‌های ظاهری و درونی معشوق اشاره می‌کند و خواهان ملاقات و نزدیکی با اوست. در نهایت، او به طور خاص از زیبایی‌های پیکر معشوق و تاثیر آن بر خود حرف می‌زند.