نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

در این عهد از وفا بوئی نمانده است

به عالم آشنارویی نمانده است

جهان دست جفا بگشاد آوخ

وفا را زورِ بازویی نمانده است

چه آتش سوخت بستان وفا را

که از خشک و ترش بویی نمانده است

فلک جائی به موی آویخت جانم

کز آنجا تا اجل مویی نمانده است

به که نالم که اندر نسل آدم

بدیدم آدمی‌خویی نمانده است

نظر بردار خاقانی ز دونان

جگر می‌خور که دلجویی نمانده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از فقدان وفا و صداقت در دنیا سخن می‌گوید. او بیان می‌کند که در عالم دیگر آشنایی و دوستی وجود ندارد و جهان پر از جفا و خیانت شده است. وفا و صداقت از بین رفته و آتش این بی‌وفایی همه جا را سوزاند. شاعر از دردهای زندگی و بی‌وفایی انسان‌ها به شدت گلایه دارد و به عدم وجود خوی انسانی در نسل آدم اشاره می‌کند. در نهایت، از دیگران می‌خواهد که از بدی‌ها و فسادهایی که در جامعه وجود دارد، پرهیز کنند، چون دلجویی و محبت کم رنگ شده است.