نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا

شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟

ز انصاف، خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای

خونریز، دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟

غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته

صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟

بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی

در جوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟

طرف کُله، کژ برزده، گوی گریبان گم شده

بند قبا بازآمده گیسو به دامان تا کجا؟

دزدان شبرو در طلب، از شمع ترسند ای عجب

تو شمع پیکر نیم‌شب دل دزدی اینسان تا کجا؟

هر لحظه ناوردی زنی، جولان کنی مرد افکنی

نه در دل تنگ منی ای تنگ میدان تا کجا؟

گر ره دهم فریاد را، از دم بسوزم باد را

حدی است هر بیداد را این حد هجران تا کجا؟

خاقانی اینک مرد تو مرغ بلا پرورد تو

ای گوشهٔ دل خَورد تو، ناخوانده مهمان تا کجا؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف زیبایی‌ها و ویژگی‌های یک محبوب می‌پردازد که با ظرافت و بزرگی خود، دل‌ها را می‌رباید. شاعر از رفتار ظالمانه و بی‌رحمانه‌ای سخن می‌گوید که در کنار زیبایی‌ها وجود دارد و بر این واقعیت تأکید می‌کند که هر حدی در ظلم وجود دارد. او به نوعی از محبوب شکایت می‌کند که با وجود جاذبه و سحرش، درد و رنجی را برای عاشقان به ارمغان آورده است. در نهایت، شاعر حس ناامیدی و تنهایی خود را بیان می‌کند و به تجلی عشق و بی‌عدالتی در روابط اشاره می‌کند.