غزل شمارهٔ ۳۱۸ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روی درکش ز دهر دشمن روی
پشت برکن به چرخ کافر خوی
مردمی از نهاد کس مطلب
خرمی از مزاج دهر مجوی
با بلاها بساز و تن درده
کز سلامت نه رنگ ماند و نه بوی
دود وحشت گرفت چهرهٔ عمر
آب دیده بریز و پاک بشوی
اهل خواهی ز اهل عصر ببُر
انس خواهی میان انس مپوی
چند ازین یوسفان گرگ صفت
چند ازین دوستان دشمن روی
دل خاقانی از جهان بگسست
باز شد رب لاتذرنی گوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و نارضایتی شاعر از دنیا و انسانها میپردازد. شاعر به خواننده توصیه میکند که از ناامیدی و مشکلات زندگی فرار نکند و با بلاها کنار بیاید، زیرا هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست. او بر این باور است که در میان انسانها، دوستان واقعی نادرند و نباید به ظاهر آنها اطمینان کرد. در پایان، شاعر احساس میکند که از جهان جدا شده و به خدا پناه میبرد و از او میخواهد که به حالش رحم کند.