نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۴۲ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

بر دیده ره خیال بستی

در سینه به جای جان نشستی

وز غیرت آنکه دم برآرم

در کام دلم نفس شکستی

مرهم به قیامت است آن را

که‌امروز به تیر غمزه خستی

تا خون نگشادم از رگ جان

تب‌های نیاز من نبستی

از چاه غمم برآوریدی

در نیمهٔ ره رسن گسستی

دیوانه کنی و پس گریزی

هشیار نه‌ای مگر که مستی

گر وصل توام دهد بلندی

هجران تو آردم به پستی

تو پای طرب فراخ می‌نِه

ما و غم عشق و تنگ‌دستی

نگذاری اگر چنین که هستم

وامانمت آنچنان که هستی

خاقانی را نشایی ایراک

خود بینی و خویشتن پرستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق خود در مورد عشق و جدایی می‌پردازد. او از احساس درد و ناکامی ناشی از جدایی صحبت می‌کند و به زیبایی و جذبه معشوق اشاره می‌کند که در دلش نشسته است. شاعر از غم و تب‌های عشق و رنج‌های ناشی از آن سخن می‌گوید و از طرفی به وضعیت دیوانگی و مستی خود اشاره دارد. او به دوگانگی عشق و جدایی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که چگونه عشق می‌تواند انسان را به اوج یا به قعر بکشاند. در نهایت، شاعر به خودپرستی و خودبینی معشوق انتقاد می‌کند و نگرانی خود را از آینده بیان می‌کند.