نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۳۸ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه کرده‌ام که مرا پایمال غم کردی

چه اوفتاد که دست جفا برآوردی

به نوک خار جفا خستیم نیازردم

چو برگ گل سخنی گفتمت بیازردی

مرا به نوک مژه غمزهٔ تو دعوت کرد

بخورد خونم و گفتا برو نه درخوردی

به حق غمزهٔ شوخ تو دررَسَم لیکن

زمردی است مرا صبر نه ز نامردی

به ره چو پیش تو باز آیم و سلام کنم

به سرد پاسخ گوئی علیک و برگردی

بسوختی تر و خشک مرا به پاسخ سرد

که دید هرگز سوزنده‌ای به این سردی

مرا نگوئی کاخر به جای خاقانی

دگر چه خواهی کردن که کردنی کردی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از رفتار معشوقه‌اش شکایت می‌کند. او نمی‌داند که چه کرده که با وی این‌گونه رفتار شده و به یاد می‌آورد که چگونه به او محبت کرده، اما معشوقه‌اش با بی‌محلی پاسخ می‌دهد. شاعر به شدت از بی‌احساسی معشوقه رنج می‌برد و به این فکر می‌کند که حتی اگر دوباره به او سلام کند، چندان به او توجه نخواهد شد. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که با وجود تمام این بی‌توجهی‌ها، باز هم نمی‌داند چه باید کند و پایان کارش چه خواهد بود.