نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

من ندانستم که عشق این رنگ داشت

وز جهان با جان من آهنگ داشت

دستهٔ گل بود کز دورم نمود

چون بدیدم آتش اندر چنگ داشت

عافیت را خانه همچون سیم رفت

زآنکه دست عقل زیر سنگ داشت

صبر بیرون تاخت از میدان عشق

در سر آمد زانکه میدان تنگ داشت

از جفا تا او چهار انگشت بود

از وفا تا عهد صد فرسنگ داشت

دل بماند از کاروان وصل او

زآنکه منزل دور و مرکب لنگ داشت

نالهٔ خاقانی از گردون گذشت

که‌ارغنون عشق تیز آهنگ داشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به تجربه عشق و دردهایی که با آن همراه است، می‌پردازد. او بیان می‌کند که عشق برایش همانند رنگی تازه و نامشخص بود و در حالتی متناقض، زیبا و در عین حال دردناک. عشق به او شبیه دسته گل زیبا به نظر می‌رسید که حاوی آتش درونش بود. او از عافیت دور می‌شود و متوجه می‌شود که عقلش تحت فشار است. صبرش در جنگ عشق کم‌کم از بین می‌رود و او به مشکلات و دوری از معشوق اشاره می‌کند. همچنین به ناله و غم او در این مسیر اشاره دارد و به این نتیجه می‌رسد که عشق همواره با درد و تنگناها همراه است.