غزل شمارهٔ ۳۷۱ خاقانی
خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
گر نه تو ای زود سیر تشنهٔ خون منی
با من دیرینه دوست چند کنی دشمنی
هست یقینم که من مهر تو را نگسلم
نیست دُرُستم که تو عهد مرا نشکنی
در طلب خون من قاعدهها مینهی
در ره امید من قافلهها میزنی
بر پی دونان شوی از سر دون همتی
باز مرا ذم کنی از سر تردامنی
دست به شاخ جفا از پی آن بُردیاَم
تا رگ عمر مرا بیخ ز بن برکنی
گر نه منِ مستمند دشمن خاقانیم
بهر چه گفتم که تو دوست عزیز منی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به معشوقه خود اعتراض میکند که اگرچه او به او علاقهمند است، اما رفتارهای دشمنانهای نسبت به او نشان میدهد. شاعر تأکید میکند که هرگز محبتش به او کم نشده و به همین دلیل از او انتظار دارد که به عهد و دوستیشان وفادار بماند. او متوجه میشود که معشوقهاش در تلاش است تا او را آسیبپذیر کند و از این موضوع ناراحت است. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که در هر حال، او دوستدار معشوقهاش باقی میماند.