نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۳۷۷ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

خاک شدم در تو را آب رخم چرا بری

داشتمت به خون دل خون دلم چرا خوری

از سر غیرت هوا چشم ز خلق دوختم

پردهٔ روی تو شدم پردهٔ من چرا دری

وصل تو را به جان و دل می‌خرم و نمی‌دهی

بیش مکن مضایقه زانکه رسید مشتری

گه به زبان مادگان عشوهٔ خوش همی دهی

گه به شگرفی و تری هوش مرا همی بری

عشق تو را نواله شد گاه دل و گهی جگر

لاغر از آن نمی‌شود چون برهٔ دو مادری

کیسه هنوز فربه است از تو از آن قوی دلم

چاره چه خاقانی اگر کیسه رسد به لاغری

گرچه به موضع لقب مفتعلن دوباره شد

بحر ز قاعده نشد تا تو بهانه ناوری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عمیق‌ترین احساسات خود در مورد عشق و دلبستگی صحبت می‌کند. او از درد و رنجی که به خاطر عشق تجربه کرده است می‌گوید و به نوعی گله‌گذاری می‌کند که چرا محبوبش به او توجه کافی نمی‌کند. او به تضادهایی که در عشق وجود دارد اشاره می‌کند؛ از شوق و اشتیاق تا ناامیدی و حسرت. شاعر همچنین از غیرت و تلاش خود در راه عشق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که با وجود تمام رنج‌ها، هنوز عشق او پایدار است. در نهایت، او به شرایط داخلی خود و نوسانات عاطفی‌اش اشاره می‌کند و از وضعیت خودش در این عشق می‌نویسد.