نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴ خاقانی

خاقانی شروانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون)

رفتم به راه صفت دیدم به کوی صفا

چشم و چراغ مرا جائی شگرف و چه جا

جائی که هست فزون از کل کون و مکان

جائی که هست برون از وهم ما و شما

صحن سراچهٔ او صحرای عشق شده

جان‌های خلق در او رُسته به جای گیا

از اشک دلشدگان گوهر نثار زمین

وز آه سوختگان عنبر بخار هوا

دارندگان جمال از حسن او به حسد

بینندگان خیال از نور او به نوا

رفتم که حلقه زنم پنهان ز چشم رقیب

آمد رقیب و سبک در ره گرفت مرا

گفتا به حضرت ما گر حاجت است بگو

گفتم که هست بلی اما الیک فلا

هم خود ز روی کرم برداشت پرده و گفت

ای پاسبان تو برو، خاقانیا تو درا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به سفر به مکانی mystical و معنوی اشاره می‌کند که بالاتر از دنیا و شناخت ماست. او به صحن و صفای عشق می‌رسد، جایی که جان‌های انسان‌ها مانند گیاهان در آن رشد می‌کنند. شاعر توصیف می‌کند که چقدر این مکان پر از محبت و زیبایی است و اینکه احساسات عمیق عاشقانه در آنجا جاری است. سپس، هنگام تلاش برای ورود به این مکان، فردی رقیب او را متوقف می‌کند و از او می‌خواهد که نیازش را بیان کند. در نهایت، رقیب با محبت پرده را کنار می‌زند و به شاعر می‌گوید که به دنبال آرزویش برود.