نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۴ خاقانی

خاقانی شروانی / قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منه غرامت خاقانیا نهاد فلک را

ببین فلک به چه ماند در آن نهاد که هستش

فلک به مسخرهٔ مست پشت خم ز فتادن

ز زخم سیلی مردان کبود گردن پستش

به شب هزار پسر جرعه ریخته به سرش بر

به روز مشعلهٔ تاب‌ناک داده به دستش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر به توصیف ظلم و ستمی می‌پردازد که بر زمین و مردمان رفته است. او به فلک (آسمان) اشاره می‌کند که تحت تاثیر این ظلم و غرامت قرار دارد و به حالت مسخره‌ای دچار شده است. در این میان، فلک شاهد زخم‌های مردان و درد آنهاست و در شب به شکل غمگینی به سوگ نشسته و در روز در تلاش است تا تشعشعی از امید و روشنی را به ارمغان بیاورد، ولی همچنان تحت فشار و ستم قرار دارد.