نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی لاله‌رخان روی به صحرا نتوان کرد

بی سروقدان میل تماشا نتوان کرد

کام دلم آن پسته دهانست ولیکن

زان پسته دهان هیچ تمنا نتوان کرد

گفتم مرو از دیده‌ی موج افکن ما، گفت

پیوسته وطن بر لب دریا نتوان کرد

چون لاله دل از مهر توان سوختن اما

اسرار دل سوخته پیدا نتوان کرد

تا در سر زلفش نکنی جان گرامی

پیش تو حدیث شب یلدا نتوان کرد

آن‌ها که ندانند ترنج از کف خونین

دانند که انکار زلیخا نتوان کرد

از بس که خورد خون جگر مردم چشمم

دل در سر آن هندوی لالا نتوان کرد

بی خط تو سر نامه‌ی سودا نتوان خواند

بی زلف تو سر در سر سودا نتوان کرد

گیسوی تو گر سر کشد او را چه توان گفت

با هندوی کژ طبع محاکا نتوان کرد

هر لحظه پیامی دهدم دیده که خواجو

بی می طلب آب رخ از ما نتوان کرد

از دست مده جام می و روی دلارام

کارام دل از تو به تقاضا نتوان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ احساسات عمیق و تمنای عاشقانه بیان شده است. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، از دلتنگی و ناتوانی در زندگی بدون زیبایی معشوق سخن می‌گوید. او اشاره می‌کند که حتی با وجود درد و سوختن دل، نمی‌تواند رازهای خود را فاش کند. عشق و زیبایی معشوق به‌قدری مهم است که زندگی بدون آن ناممکن می‌شود. شاعر همچنین بر این نکته تأکید دارد که زندگی در کنار معشوق، رغم تمام ناملایمات، همیشه مطلوب‌تر از جدایی و دوری از اوست. در نهایت، از دست دادن عشق و زیبایی معشوق را غیرقابل تحمل می‌داند و به تمنا و نیاز به حضور او اشاره می‌کند.