شمارهٔ ۱۱۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی رخ حور بجنت نفسی نتوان بود
بر سر آتش سوزنده بسی نتوان بود
من نه آنم که بود بادگری پیوندم
زانک هر لحظه گرفتار کسی نتوان بود
با توام گرچه بگیسوی تو دستم نرسد
با تو هر چند که بی دسترسی نتوان بود
یکدمم مرغ دل از خال تو خالی نبود
لیکن از شور شکر با مگسی نتوان بود
تا بود یکنفس از همنفسی دور مباش
گرچه بی همنفسی خود نفسی نتوان بود
در چنین وقت که مرغان همه در پروازند
بی پر و بال اسیر قفسی نتوان بود
خیز خواجو سر آبی طلب و پای گلی
که درین فصل کم از خار و خسی نتوان بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شرح احساسات شاعر در مورد عشق و دوری از معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که بدون دیدار معشوق و عشق او، زندگی نمیتواند معنا داشته باشد و هر لحظه دچار اسیری در دل و فکرش است. او تأکید میکند که حتی اگر دسترسی به معشوق نداشته باشد، عشق و علاقهاش به او همچنان در دلش وجود دارد. در نهایت، شاعر بر اهمیت همنفسی و نزدیکی به معشوق تأکید کرده و معتقد است که در چنین حالتی، انسان نمیتواند بیهدف و بیپرواز بماند. او به جستوجوی زیبایی و عشق در زندگی دعوت میکند.