شمارهٔ ۹۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو ترک مهوشم از خواب مست برخیزد
خروش و ناله ز اهل نشست برخیزد
خیال باده ی صافی ز سر برون کردن
کجا ز دست من می پرست برخیزد
چنین که شمع سر افشاند و از قدم ننشست
گمان مبر که کسی را ز دست برخیزد
گهی که شست گشاید هزار نعره زه
نگار صف شکنم را ز شست برخیزد
معینست که آنماه پیکر از سر مهر
کنون که عهد مودت شکست برخیزد
شبی دراز بسا ناله ی دل مجروح
کزان دو زلف دلاویز پست برخیزد
کسی که خاک شود در لحد پس از صد سال
ببوی آن سر زلف چو شست برخیزد
زرشک آنک تو با هر که هست بنشینی
روان من ز سر هر چه هست برخیزد
چو چشم مست تو خواجو بحشر یاد کند
ز خوابگاه عدم نیمه مست برخیزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی میپردازد که با بیدار شدن معشوق، شور و ناله در میان جمعیت برپا میشود. او به یاد باده و شادیهای گذشته میافتد و بیان میکند که گویی هیچکس نمیتواند از این حال رهایی یابد. شاعر به شدت به زیبایی معشوق و اثر آن در روح و روان خود اشاره میکند و اشاره به خیالات و یاد هایی دارد که از او بر میخیزد. در نهایت، شاعر به تأثیر خاطرات و عواطف ناشی از عشق اشاره میکند و میگوید که حتی پس از مرگ نیز یاد و بوی معشوق در ذهن او زنده خواهد ماند.