نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۷ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

تنم تنها نمی خواهد که در کاشانه بنشیند

دلم را دل نمی آید که بی جانانه بنشیند

ز دست بنده کی خیزد که با سلطان درآمیزد

که کس با شمع نتوان که بی پروانه بنشیند

دلی کز خرمن شادی نشد یک دانه اش حاصل

چنین در دام غم تا کی ببوی دانه بنشیند

اگر پیمان کند صوفی که دست از می فرو شویم

بخلوت کی دهد دستش که بی پیمانه بنشیند

مرا گویند دل بر کن بافسون از لب لیلی

ولی کی آتش مجنون بدین افسانه بنشیند

دلم شد قصر شیرین وین عجب کان خسرو خوبان

بدینسان روز و شب تنها در این ویرانه بنشیند

چو یار آشنا ما را غلام خویش می خواند

غریبست این که هر ساعت چنان بیگانه بنشیند

بتی کز عکس رخسارش چراغ جان شود روشن

چه دود دل که برخیزد چو او در خانه بنشیند

خرد داند که گر خواجو رهائی یابد از قیدش

چرا دور از پری رویان چنین دیوانه بنشیند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر شاعر به تنهایی و غم دل می‌پردازد و بیانگر این است که دل نمی‌تواند به سادگی در تنهایی بماند. شاعر به امتحان‌های سخت و تنهایی عمیق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ کس نمی‌تواند بدون عشق و زیبایی زندگی کند، مانند پروانه‌ای که بدون شمع نمی‌تواند زندگی کند. در ادامه، شاعر به دوگانگی عشق و فراق اشاره دارد و می‌گوید که دلش باوجود تمام تلاش‌ها در غم و تنهایی گرفتار است. او با استفاده از تصاویر زیبا و نمادین از عشق، درد و تنهایی صحبت می‌کند و به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق می‌پردازد. نهایتا، شاعر بیان می‌کند که عقل می‌داند که اگر از قید عشق رها شود، دیگر دلیلی برای دیوانه بودن در دوری از معشوق نخواهد داشت.