شمارهٔ ۱۵۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
پندم بچه عقل می دهد پیر
بندم بچه جرم می نهد میر
کز حلقه ی زلف او دلم را
کس باز نیاورد بزنجیر
تدبیر چه سود از آنک نتوان
آزاد شدن ز بند تقدیر
ما بی رخ او و ناله ی زار
او با می لعل و نغمه ی زیر
در دیده کشم بجای مژگان
گر ز آنک ز شست او بود تیر
بسیار ورق که در خیالش
کردیم بخون دیده تحریر
از دست برون شدم چه درمان
وز پای درآمدم چه تدبیر
هر خواب که دوش دیده بودم
جز چشم تواش نبود تعبیر
تا وقت سحر نگر که خواجو
نالد همه شب چو مرغ شبگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از خواجو، شاعر ایرانی، ناله و درد دل عاشقانه را به تصویر میکشد. شاعر از عقل و بصیرت کودکی سخن میگوید که نمیتواند او را از زنجیر محبت معشوق آزاد کند. او احساس میکند که تلاش برای رهایی از سرنوشت و قید عشق فایدهای ندارد و در غم فراق معشوق به سر میبرد. شاعر در کنایه به تیرگی و غم عشق، تصویری از زیبایی و لذتهای عشق را نیز مطرح میکند. در نهایت، او به ناله و زاری شبانه خود اشاره میکند و با احساس پوچی، شکل گرفته در خواب را تنها متاثر از وجود معشوق میداند.