شمارهٔ ۱۵۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فتادهام من دیوانه در غم تو اسیر
بیا و طره برافشان که بشکنم زنجیر
برآید از قلمم بوی مشک تاتاری
اگر به وصف خطت شمهای کنم تحریر
چه خوابهای پریشان که دیدهام لیکن
معبّرم همه زلف تو میکند تعبیر
چنین که باز گرفتی زبان ز پرسش من
زبان خامه ازین دل شکسته باز مگیر
اگر چنانک توانی جدا شدن ز نظر
گمان مبر که توانی برون شدن ز ضمیر
ز بوستان نعیمم گزیر هست و لیک
ز دوستان قدیمم نه ممکنست گزیر
حکایت دل از آن رو کنم به دیده سواد
که درد عشق فزون آید از بیان دبیر
اگر به نامه کنم وصف آه و زاری دل
برآید از سر کلکم هزار نالهی زیر
کند شکایت هجر تو یک به یک خواجو
به خون دیدهی گرینده دم به دم تحریر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از حال و هوای عاشقانه خود میگوید و از درد و غم ناشی از عشق سخن میزند. او خود را در غم معشوق اسیر میبیند و از او میخواهد که با زیباییهایش زنجیرهای اسارت را بشکند. شاعر احساس میکند که افکارش و خوابهایش تحت تأثیر زلف معشوق قرار دارند و نگفتههایش را زبانش نمیتواند بیان کند. او تأکید میکند که هرچند ممکن است از یکدیگر دور شوند، اما نمیتوانند از دل همدیگر خارج شوند. در این شعر، دلتنگی و درد عشق به وضوح احساس میشود و شاعر از این وضعیت شکایت دارد. در پایان، به اشکها و نالههای دل میپردازد و اعلام میکند که این درد را به قلمش واگذار کرده است.