شمارهٔ ۱۶۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
زهی طناب سرا پرده ی تو گیسوی حور
بزن سریر توجه ی ببارگاه سرور
کجا بمنزل کرّ و بیان بری هودج
از این طوافگه اهرمن نکرده عبور
علم چگونه زنی بر فضای عالم قدس
اگر برون نبری رخت از اینسرای غرور
چو این سراچه ی خاکی مقام عاریتیست
بعاریت نتوان گشت از این صفت مغرور
اگر بگلشن اُنظر اِلیک ره نبری
کجا بگوش تو آید صفیر طایر طور
ببین که تخت سلیمان چگونه شد بر باد
اگرچه بود بفرمان او وحوش و طیور
ز مهره بازی اختر کجا شود ایمن
کسی که روی نهد پیش رای او جیپور
کمان حرص مکن زه که شهسوار اجل
بنوک تیر برد چین از ابروی فغفور
غلام همت صاحبدلان جانبازم
که در عطیه شکورند و در بلیه صبور
ز جام کبر و ریا مست کی شود خواجو
کسی که در کنف کبریا بود مستور
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی به تمایلات انسانی و فزونی غرور اشاره دارد. شاعر با استفاده از تشبیهات و تمثیلها درباره زندگی و عالم برزخ سخن میگوید. او به انسان یادآوری میکند که دنیا بهعنوان یک سرای موقتی نباید موجب غرور و خودبزرگبینی شود. همچنین به قدرت و عظمت سلیمان و دیگر نیروهای الهی اشاره کرده و نشان میدهد که چه بسا که این قدرتها به راحتی از بین میروند. در نهایت، شاعر به سرمستی ناشی از کبر و ریا هشدار میدهد و تأکید میکند که تنها کسانی میتوانند از این دامها رها شوند که افرادی با همت و صفات نیکو باشند.