شمارهٔ ۱۶۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
برگ نسرین تو را بیخار مییابم هنوز
باغ رخسارت پر از گلنار مییابم هنوز
دوش میگفتی که چشم ناتوانم خوشترست
خوشترست اما منش بیمار مییابم هنوز
تا نپنداری که بنشست آتش منصور از آنک
سوز عشقش همچنان از دار مییابم هنوز
از سرشک چشم فرهاد ای بسا لعل و گهر
کاین زمان در دامن کهسار مییابم هنوز
همچو خسرو، جان شیرین باختم در راه عشق
لیک در دل حسرت دلدار مییابم هنوز
ماه کنعانم برفت از کلبهی احزان ولی
عکس رویش بر در و دیوار مییابم هنوز
اول شب بود کان یار از شبستانم برفت
وز نسیم صبح بوی یار مییابم هنوز
جز نسیمی کان به چین زلف او بگذشت دوش
دامنش پر نافهی تاتار مییابم هنوز
گرچه خواجو شد مقیم خانقاه اما مدام
خلوتش در خانه خمّار مییابم هنوز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد و longing خود میپردازد. او با استفاده از تصاویری زیبا از طبیعت و عشق، به توصیف حال و هوای درونش میپردازد. از زیباییهای دوستش و دلتنگیای که برای او دارد سخن میگوید و حتی اشاره به چهرهی یار و بوی او دارد. شاعر نشان میدهد که با وجود جدایی و گذر زمان، همیشه خاطرات و نشانههای عشق در ذهن و دل او برجای مانده است. در پایان، با بیان حال خود، حسرت و غم ناشی از دوری را به تصویر میکشد و بر پیوند عمیقش با عشق تأکید میکند.