شمارهٔ ۱۷۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بشهریار بگوئید حال این درویش
بشهر یار برید آگهی از این دل ریش
مدد کنید که دورست آب و ما تشنه
حرامی از عقب و روز گرم و ره در پیش
توانگران چو علم بر کنار دجله زنند
مگر دریغ ندارند آبی از درویش
اگر تو زهر دهی همچو شهد نوش کنم
بحکم آنک ز دست تو نوش باشد نیش
بنوک ناوک چشم تو هر که قربان شد
ازو چه چشم توان داشتن رعایت کیش
از آستان تو دوری نکردم اندیشه
چرا که گوش نکردم بعقل دوراندیش
اگر گرفت دلم ترک خویش و بیگانه
غریب نیست که بیگانه گشته است از خویش
بعشوه آهوی روباه باز صیادت
چنان برد دل مردم که گرگ گرسنه میش
بیا و پرده برافکن که هست خواجو را
شکیب کم ز کم و اشتیاق بیش از بیش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حال فردی را توصیف میکند که درویشی در وضعیت دشواری به سر میبرد. او از بیتوجهی قدرتمندان به نیازهای مردم ضعیف شکایت دارد و میگوید که حتی اگر تلخی از سوی دیگری دریافت کند، باز هم آن را میپذیرد زیرا به عشق آن شخص است. شاعر همچنین به چشمهای معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند نیازهای او را نادیده بگیرد. در نهایت، او از معشوق میخواهد که پرده را کنار بزند و از شکیبایی و اشتیاقش بگوید. این شعر احساسات عمیق و رابطههای انسانی را به تصویر میکشد.