شمارهٔ ۱۷۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به سوز سینه رسند اهل دل به ذوق سماع
که شمع سوخته دل را از آتشست شعاع
حدیث سوز درون از زبان نی بشنو
ولی چو شمع نباشد چه آگهی ز سماع
بچشم آهوی لیلی نظر کن مجنون
گهی که بر سر خاکش چرا کنند سباع
برو طبیب و صداعم مده که مخمورم
مگر بباده رهائی دهی مرا ز صداع
بیا وجام عقارم بده که تا بودم
نه با عقار تعلق گرفته ام نه ضیاع
چگونه از خط حکم تو سر بگردانم
که من مطیعم و حکم تو پیش بنده مطاع
شدی و بیتو به هر شارعی که بگذشتم
ز دود سینه هوا بر سرم ببست شِراع
به روشنی نتوان بار بر شتر بستن
که همچو شام بود تیره بامداد وداع
به رقعه ای دل ما شاد کن که در غم تو
بسی خون جگر نسخ کرده ایم رقاع
مرا از آنچه که گیرد حرامی از پس و پیش
چو ترک خویش گرفتم چه غم خورم ز متاع
به مهد خاک برد با تو دوستی خواجو
که شیر مهر تو خوردست در زمان رضاع
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه شاعر میپردازد. شاعر از سوز دل و عشق سخن میگوید و به تاثیر موسیقی و سماع بر روح و جان اشاره میکند. او به مجنون اشاره میکند و از وضعیت خود به عنوان شخصی دچار درد و عشق میگوید. شاعر از طبیب درخواست میکند که به او کمک کند و از خماری خود رهایی یابد. او خود را مطیع عشق میداند و نمیتواند از آن چشم بپوشد. همچنین به غمها و دردهای ناشی از دوری معشوق میپردازد و حسرت و longing خود را بیان میکند. در نهایت، او دوستی خود را با معشوق تا دنیای دیگر میداند و شوق به وصال را در تمام زندگی خود حفظ کرده است.