شمارهٔ ۱۸۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که راه نماید کنون بخانه ی دل
که خاک راهم اگر دل دهم بخانه ی گل
من آن نیم که ز دینار باشدم شادی
اگرچه بنده باقبال می شود مقبل
چو سرو هر که برآورد نام آزادی
دلش کجا بسهی قامتان شود مائل
مرا قتیل نبیند کسی بضربت تیغ
مگر گهی که ز من منقطع شود قاتل
براه بادیه مستسقی جمال حرم
بود لبالبش از آب دیدگان منزل
ز چشم ما نرود کاروان بوقت رحیل
بحکم آنکه ز سیلاب نگذرد محمل
اگرچه بر گذرت سائلان بسی هستند
چو آب دیده ی ما نیست در رهت سائل
بملک دانش اگر حکم و حکمتت باید
مقیم عالم دیوانگی شو ای عاقل
چو وصل و هجر حجابست پیش اهل سلوک
ازین حجاب برون آی تا شوی واصل
مفارقت متصور کجا شود ما را
که نیست هر دو جهان در میان ما حائل
کسی که در حرم جان وطن کند خواجو
بود هر آینه از ساکنان کعبه ی دل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به جستجوی دل و درک عشق و آزادی اشاره دارد. شاعر از کسی میخواهد که او را به منزل دل هدایت کند و میگوید که اگر دلش را به محبت بدهد، به گلستانی میرسد. او به شادی و خوشنودی که از دینار (پول) میآید، اشاره کرده و در عین حال تأکید میکند که با وجود ثروت، حسی عمیق از آزادی و عشق دارد. شاعر بر این باور است که عشق واقعی نمیتواند تحت تأثیر نفرت یا جدایی قرار گیرد و از عمق احساسات خود میگوید. وی به حجابهای موجود در مسیر سلوک اشاره میکند و دعوت به رهایی از آن حجابها دارد تا به وصال و حقیقت برسد. در نهایت، شاعر بیان میکند که اگر کسی در جستجوی حقیقت و عشق واقعی باشد، در حقیقت از ساکنان دل و حرم جانش خواهد بود. این شعر نشاندهندهی جستجو برای رسیدن به محبت و معنای عمیق وجود است.