نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۳ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

یا مُسرع الشمال اذا تَحصل الوصول

بلغ تحیتی و سلامی کما اقول

از تشنگان بادیه ی هجر یاد کن

روزی گرت بکعبه ی قربت بود وصول

یا رب چنین که اختر وصلت غروب کرد

بینم شبی که کوکب فرقت کند افول

خواهم که سوی یار فرستم خبر ولیک

ترسم که همچو من متعلق شود رسول

از چشم ما برون نزند خیمه ساربان

از بهر آنکه بر سر آبش بود نزول

عمری که بیتو می گذرانند ضایعست

بازا کزین حیات مضیع شدم ملول

دل می نهم ببند تو گر می بری اسیر

جان می کنم فدای تو گر می کنی قبول

گفتم کنم معانی عشق ترا بیان

فضلی که جز عقیله نباشد بود فضول

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و longing (دلتنگی) اشاره می‌کند. او از مسیری می‌گوید که به محبوبش می‌رسد و سلام و احوال‌پرسی خود را به او می‌رساند. شاعر از تشنگان عشق یاد می‌کند و آرزو دارد که روزی به کعبه‌ی قربش برسد. همچنین، نگران است که در انتقال پیامش به محبوب، پیام را گم کند. او به مدتی که در این دنیا گذرانده، خسته و ملول است و امیدوار است که محبوب او را بپذیرد. در نهایت، شاعر به دنبال بیان عشق خود به محبوبش است و به این نکته اشاره می‌کند که معانی عشق باید از دل برآید و جز عاقلانه نباشد.