نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

روزگاری روی در روی نگاری داشتم

راستی را با رخش خوش روزگاری داشتم

همچو بلبل می خروشیدم بفصل نوبهار

زانک در بستان عشرت نوبهاری داشتم

خوف غرقابم نبود و بیم موج از بهر آنک

کز میان قلزم محنت کناری داشتم

از کمین سازان کسی نگشود بر قلبم کمان

چون بمیدان زان صفت چابک سواری داشتم

گر غمم خون جگر می خورد هیچم غم نبود

از برای آنک چون او غمگساری داشتم

در نفس چون بادم از خاطر برون بردی غبار

گر بدیدی کز گذار او غباری داشتم

داشتم یاری که یکساعت ز من غیبت نداشت

گرچه هر ساعت نشیمن در دیاری داشتم

چرخ بد مهرش کنون کز من بدستان در ربود

گوئیا در خواب می بینم که یاری داشتم

همچو خواجو با بد و نیک کسم کاری نبود

لیک با او داشتم گر زانک کاری داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یاد عشق و دوستی گذشته‌اش می‌پردازد. او بیان می‌کند که روزگاری خوش و آرام در کنار یاری خاص داشته و از زندگی لذت می‌برده است. در آن زمان، نه از مشکلات و دردها می‌ترسیده و نه از غم‌ها نگران بوده، زیرا همواره دلیلی برای خوشحالی و امید داشته است. او به یاد می‌آورد که این دوستی همیشه در کنار او بوده و هیچ‌وقت غیبت نداشته است. اما اکنون حس می‌کند که آن دوست از او دور شده و در غم و تنهایی به سر می‌برد. شاعر با حسرت به یاد آورده که چگونه در گذشته از عشق و همراهی آن یار بهره‌مند بوده و اکنون به دلتنگی و یادآوری آن روزها پرداخته است.