نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۰ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ترا که گنج گشودی ز زخم مار چه غم

چو شاخ گل بکف آید ز نوک خارچه غم

اگر هزار فعان کرده است بلبل مست

چو غنچه پرده بر اندازد از هزار چه غم

معاشری که مدام از قدح گزیرش نیست

چو می ز جام فرح نوشد از خمار چه غم

در آنزمان که شود وصل معنوی حاصل

بصورت ار نشوی زائر مزار چه غم

میان لیلی و مجنون چو قرب جانی هست

اگر چنانک بود دوری دیار چه غم

ز روزگار میندیش و کار خویش بساز

چو روزگار برآمد ز روزگار چه غم

بزیر بار غم ار پست گشته ام غم نیست

مرا که ترک شتر کرده ام ز بار چه غم

ترا چه غم بود از درد ما که سلطانرا

ز رنج خاطر درویش دلفگار چه غم

درین میان که گرفتار عشق شد خواجو

گرش مراد نهد چرخ در کنار چه غم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نشان‌دهنده نگرشی فلسفی به زندگی و غم‌هاست. شاعر با بیان اینکه در مواجهه با دردها و مشکلات زندگی نباید نگرانی داشت، به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه زخم‌ها و دردها وجود دارند، اما زیبایی‌ها و شادی‌ها همواره در کنار آن‌ها هستند. او به مسائلی چون عشق، دوستی و وضعیت زندگی اشاره می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که نباید از مشکلات و غم‌ها ترسید، چرا که این‌ها اجزای طبیعی زندگی هستند و گذر زمان می‌تواند موجب تغییر وضعیت شود. شاعر به این نکته نیز اشاره می‌کند که ارتباط با دیگران و تجربه‌های معنوی می‌تواند تسلی‌بخش باشد.