شمارهٔ ۱۹۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
مردیم در خمار و شرابی نیافتیم
گشتیم عرق آتش و آبی نیافتیم
کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال
لیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم
تا چشم مست یار خرابی بنا نهاد
همچون دل شکسته خرابی نیافتیم
رفتیم در هوایش و بر خاک کوی او
بردیم آب خویش و مآبی نیافتیم
جان را براه بادیه از تاب تشنگی
کردیم خون و اشک سحابی نیافتیم
در ده قدح که جز دل بریان خون چکان
در بزمگاه عشق کبابی نیافتیم
کردیم بی حجاب نظر در رخت ولیک
روی ترا بجز تو حجابی نیافتیم
خاک درت شدیم چو خواجو بحکم آنک
برتر ز درگه تو جنابی نیافتیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حسرت و اندوه خود در مواجهه با عشق و زندگی صحبت میکند. او از تلاشهایش برای پیدا کردن شراب و شادی میگوید، اما میبیند که هیچ چیز نمیتواند جای خالی عشق را پر کند. او به جستجوی معنای زندگی و عشق میپردازد و میگوید که حتی در تلاش برای درک عواطفش نیز تنها به اشک و درد میرسد. در نهایت، شاعر به عشق و زیبایی معشوقش اشاره میکند و از بیحجابی و شفافیت نگاهش سخن میگوید، اما همچنان تنها چیزی که مییابد حسرت و عدم دستیابی به آنچه که میخواهد است. او به طور کلی بیان میکند که در عشق، هیچچیز جز درد و تنهایی نصیبش نشده است.