نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۳ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز لعلم ساغری در ده که چون چشم تو سرمستم

و گر گویم که چون زلفت پریشان نیستم هستم

کنون کز پای می افتم ز مدهوشی و سرمستی

بجز ساغر گجا گیرد کسی از همدمان دستم

اگر مستان مجلس را رعایت می کنی ساقی

ازین پس باده ی صافی بصوفی ده که من مستم

منه پیمانه را از دست اگر با می سری داری

که من یکباره پیمانرا گرفتم جام و بشکستم

مریز آب رخم چون من بمی آب ورع بردم

ز من مگسل که از مستی ز خود پیوند بگسستم

اگر من دلق از رق را بمی شستم عجب نبود

که دست از دینی و عقبی بخوناب قدح شستم

چه فرمائی که از هستی طمع بر کن که برکندم

چرا گوئی که تا هستی بغم بنشین که بنشستم

اسیر خویشتن بودم که صید کس نمی گشتم

چو در قید تو افتادم ز بند خویشتن رستم

مبر آبم اگر گشتم چو ماهی صید این دریا

که صد چون من بدام آرد کسی کو می کشد شستم

خیال ابرویت پیوسته در گوش دلم گوید

کزان چون ماه نو گشتم که در خورشید پیوستم

چو باد از پیش من مگذر و گر جان خواهی از خواجو

اشارت کن که هم در دم بدست باد بفرستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احوالات عاشقانه و حالاتی از مستی و سرمستی است. شاعر از تاثیرات عشق و زیبایی محبوب خود، به ویژه از چشم و زلف او صحبت می‌کند و می‌گوید که در این حالت سرمستی به ساغر و می نیاز دارد. او به ساقی درخواست می‌کند که باده‌ای پاک به صوفی بدهد و خود را از دنیا و غم‌ها جدا کند. شاعر به تأثیر عمیق عشق بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که در قید این عشق از خود بی‌خود شده است. او به زیبایی محبوب و خیالش اشاره می‌کند و در نهایت از باد می‌خواهد که او را به محبوب برساند. داستان بیانگر تنهایی، شیدایی و پیوند عمیق با معشوق است.