شمارهٔ ۲۱۷ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مدتی شد که درین شهر گرفتار توایم
پای بند گره طره طرار توایم
کار ما را مکن آشفته و مفکن در پای
که پریشان سر زلف سیه کار توایم
طرب افزای مقیمان درت زاری ماست
زانک ما مطرب بازاری بازار توایم
گر کنی قصد دل خسته ی یاران سهلست
ترک یاری مکن ای یار که ما یار توایم
تو بغم خوردن ما شادی و از دشمن دوست
هیچکس را غم نیست که غمخوار توایم
آخر ای گلبن نورسته بستان جمال
پرده بگشای که ما بلبل گلزار توایم
تا ابد دست طلب باز نداریم از تو
زانک از عهد ازل باز طلبکار توایم
بده ای لعبت ساقی قدحی باده که ما
مست آن نرگس مخمور دلازار توایم
آب بر آتش خواجو زن و ما را مگذار
بر سر خاک بخواری که هوادار توایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به احساسات و دردهای خود در عشق اشاره میکند و از گرفتار شدن در محبت معشوق صحبت میکند. او میگوید که به دلیل عشق و محبت به معشوق، در زندگیاش دچار مشکل شده و خواهان آن است که معشوق او را ترک نکند. همچنین شاعر به زیباییهای معشوق اشاره میکند و میگوید که او و دیگران به خاطر عشق به معشوق، غم و شادی را درک میکنند. در نهایت برخواستن از عشق و جستجوی باده و مستی نیز بخشی از شعر را تشکیل میدهد، که نشان دهنده نیاز او به نزدیکی و ارتباط عاطفی با معشوق است.