شمارهٔ ۲۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بوقت صبح می روشن آفتاب منست
بتیره شب در میخانه جای خواب منست
اگر شراب نباشد چه غم که وقت صبوح
دو چشم اشک فشان ساغر شراب منست
وگر کباب نیابم تفاوتی نکند
بحکم آنک دل خونچکان کباب منست
براه بادیه ای ساربان چه جوئی آب
که منزلت همه در دیده ی پر آب منست
مرا مگوی که برگرد و ترک ترکان گیر
که گرچه راه خطا میروم صواب منست
چگونه در تو رسم تا ز خود برون نروم
چرا که هستی من در میان حجاب منست
بیا که بی تو ملولم ز زندگانی خویش
که در فراق رخت زندگی عذاب منست
تو گنج لطفی و دانم کزین بتنگ آئی
که روز و شب وطنت در دل خراب منست
خروش و ناله ی خواجو و بانگ بلبل مست
نوای باربد و نغمه ی رباب منت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساسات عمیق عاشقانه و سرنوشت نابهسامان شاعر است. شاعر در آن شب را به عنوان وقت خواب و صبح را به روشنایی آفتاب تعبیر میکند. او به شراب به عنوان یکی از نشانههای شادمانی اشاره میکند و میگوید که حتی اگر شراب نباشد، اشکهایش همانند ساغر شراب است. همچنین، او در جستجوی عشق و وصال معشوق، به خاطر دل شکستهاش به کباب و زیباییهای بیرونی اشاره میکند. شاعر در این شعر به دشواریهای عشق و حس ملول بودن در فراق معشوق خود میپردازد و عشق را تجلی زیبایی و لطف میداند. شعر در واقع به پیوند عمیق و بیپایان میان عشق و رنج بشری اشاره دارد.