شمارهٔ ۱۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ای لب لعلت ز آب زندگانی برده آب
ما ز چشم می پرستت مست و چشمت مست خواب
گر کنم یک شمه در وصف خط سبزت سواد
روی دفتر گردد از نوک قلم پر مشک ناب
در بهشت ار زانک برقع برنیندازی ز رخ
روضه ی رضوان جهنم باشد و راحت عذاب
وقت رفتن گر روم با آتش عشقت بخاک
روز محشر در برم بینی دل خونین کباب
صبحدم چون آسمان در گردش آرد جام زر
در گمان افتم که خورشیدست یا جام شراب
جان سر مستم برقص آید ز شادی ذره وار
هر نفس کز مشرق ساغر بر آید آفتاب
کی بآواز مؤذن بر توانم خاستن
زانک می باشم سحرگه بیخود از بانگ رباب
در خرابات مغان از می خراب افتاده ام
گرچه کارم بی می و میخانه می باشد خراب
هر دمی روی از من مسکین بتابی از چه روی
هر زمان از درگه خویشم برانی از چه باب
گر دلی داری دل از رندان بیدل برمگیر
ور سری داری سر از مستان بیخود برمتاب
از تو خواجو غایبست اما تو با او در حضور
عالمی در حسرت آبی و عالم غرق آب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلبستگی به معشوق است. شاعر از زیباییهای چهره محبوبش و تاثیر آن بر خود سخن میگوید و بیان میکند که اگر محبوبش حجاب صورتش را بردارد، بهشت بر او جهنم خواهد شد. او گرفتار عشق است و حتی در روز محشر در حالی که دلش چون کباب خونین شده، در کنار معشوق خود خواهد بود. همچنین شاعر احساس میکند که در دنیای بیخود از می و شوق، نمیتواند از نغمههای خوش موسیقی بیدار شود. در نهایت، با اشاره به این که محبوب هر زمان او را ترک میکند، تأسف و غم خود را ابراز میکند و میگوید که اگر دل کسی با اوست، باید از رندان و مستان دوری کند. شعر حالتی دلنشین و عاشقانه دارد و در عین حال غم و حسرت عشق را نیز بیان میکند.