شمارهٔ ۲۲۱ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
بیا که هندوی گیسوی دلستان تو باشم
قتیل غمزه ی خوانخوار ناتوان تو باشم
گرم قبول کنی بنده ی کمین تو گردم
ورم به تیر زنی ناظر کمان تو باشم
کنم بقاف هوای تو آشیانه چو عنقا
بدان امید که مرغی ز آشیان تو باشم
دلم چو غنچه بخندد چو سر ز خاک برآرم
ببوی آنکه گیاهی ز بوستان تو باشم
ز خوابگاه عدم چون بحشر باز نشینم
براستان که همان خاک آستان تو باشم
اگر بآب حیاتم هزار بار برآرند
هنوز سوخته آتش سنان تو باشم
تو شمع جمعی و خواهم که پیش روی تو میرم
تو پادشاهی و آیم که پاسبان تو باشم
مرا بهرزه در آئی مران که در شب رحلت
درای راه نوردان کاروان تو باشم
چون از میان تو یکموی در کنار نبینم
چو موی گردم از آنرو که چون میان تو باشم
اگر هزار شکایت بود ز دور زمانم
چگونه شکر نگویم که در زمان تو باشم
غلام خویشتنم خوان بحکم آنک چو خواجو
بخاک راه نیرزم اگر نه زان تو باشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و علاقه عمیق شاعر به معشوقهاش پرداخته است. شاعر میخواهد به عنوان سپاهی وفادار در کنار معشوقهاش باشد و از هر راهی برای خدمت به او بهره ببرد. او احساس میکند که بینهایت وابسته به محبوب است و آرزو دارد در حضور او زندگی کند و حتی در ابعاد مختلف عشق و وجود او را لمس کند. شاعر از حالتی مانند غنچهای که در آفتاب میخندد و یا پرندهای که در آشیانی از عشق او مینشیند، بهره میبرد تا عمق احساسش را بیان کند. در نهایت، او به طور تأکیدی میگوید که اگر نتواند در کنار معشوق باشد، حاضراست حتی به خاک او تبدیل شود.