شمارهٔ ۲۴۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر کس که برگرفت دل از جان چنانک من
گو سر بباز در ره جانان چنانک من
لؤلؤ چو نام لعل گهر بار او شنید
لالای او شد از بن دندان چنانک من
کو صادقی که صبح وصالش چو دست داد
غافل نگردد از شب هجران چنانک من
وان رند کو که بر در دُردیکشان درد
از دل برون کند غم درمان چنانک من
ای شمع تا بچند زنی آه سوزناک
یکدم بساز با دل بریان چنانک من
حاجی بعزم کعبه که احرام بسته ئی
در ده ساز جای مغیلان چنانک من
دل سوختست و غرقه ی خون جگر ز مهر
دور از رخ تو لاله ی نعمان چنانک من
مرغ چمن که برنگ و نوایش نمانده بود
دارد دگر هوای گلستان چنانک من
گر ذوق شکر تو سکندر بیافتی
سیر آمدی ز چشمه ی حیوان چنانک من
ابروت از آن کشید کمان بر قمر که او
پیوسته شد ملازم مستان چنانک من
دیوانه ئی که خاتم لعل لب تو یافت
آزاد شد ز ملک سلیمان چنانک من
هر کس که پای در ره عشقت نهاده است
آفتاده است بی سر و سامان چنانک من
ایوب اگر ز محنت کرمان بجان رسید
هرگز نخورده اند کرمان چنانک من
خواجو کسی که رخش بمیدان شوق راند
گو جان بباز بر سر میدان چنانک من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حالتی از عشق و شیدایی میپردازد. شاعر تجربههای عمیق خود از عشق و دردهای ناشی از دوری محبوب را توصیف میکند. او به تصویر کشیدن حالاتی چون سوختن دل، هجران، و شوق وصفناپذیر برای وصال محبوب میپردازد. شاعر از دیگران نیز میخواهد حالتی شبیه به خود را تجربه کنند و نشان میدهد که عشق میتواند انسان را به چه اندازه دچار عذاب و شادی کند. در این مضامین، اشاره به شخصیتهای تاریخی و متون مذهبی نیز وجود دارد تا عمق و شدت احساساتش را به تصویر بکشد. به طور کلی، این شعر تصویرگر عشق آتشین و تلخیهای آن است.