شمارهٔ ۲۴۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بسی خون جگر دارد سر زلف تو در گردن
ولی با او چه شاید کرد جز خون جگر خوردن
قلم پوشیده میرانم که اسرارم نهان ماند
اگرچه آتش سوزان به نِی نتوان نهان کردن
مزن بلبل دم از نسرین که در خلوتگه رامین
چو ویس دلسِتان باشد نشاید نام گل بردن
مگو از دنیی و عقبی اگر در راه عشق آیی
که مکروهست با اصنام رو در کعبه آوردن
ورع یکسو نهد صوفی چو با مستان در آمیزد
بحکم آنک ممکن نیست پیش آتش افسردن
مرا از زندگانی چیست روی دلبران دیدن
حیات جاودانی چیست پیش دوستان بودن
اگر لیلی طمع بودش که حسنش جاودان ماند
دل مجروح مجنون را نمی بایستش آزردن
هواداران بسی هستند خورشید درخشان را
ولیکن ذره را زیبد طریق مهر پروردن
نگفتی بارها خواجو که سر در پایش اندازم
ادا کن گر سری داری که آن فرضیست بر گردن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به زلف معشوق اشاره میکند و از رنجی که در دل دارد سخن میگوید. او میگوید که نمیتواند رازهایش را پنهان کند، زیرا عشق مانند آتش است که نمیتوان آن را مخفی کرد. همچنین تأکید میکند که اگر کسی در عشق واقعی وارد شود، نباید از دنیا و آخرت سخن بگوید. شاعر به روحانیت و رابطهی عاشقانه اشاره میکند و میگوید که بهترین چیز در زندگی، حضور در کنار دوستان و معشوق است. در پایان، از سر تسلیم در برابر معشوق میگوید و بر دشواریها و مسئولیتهای عشق تأکید میکند.