نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۲ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ای شب قدر بیدلان طره ی دلربای تو

مطلع صبح صادقان طلعت دلگشای تو

جان من شکسته بین وین دل ریش آتشین

ساخته با جفای تو سوخته در وفای تو

خاک در سرای تو آب زنم بدیدگان

تا گل قالبم شود خاک در سرای تو

گرچه بجای من ترا هست هزار معتقد

در دو جهان مرا کنون نیست کسی بجای تو

میفتم و نمیفتد در کف من عنان تو

می روم و نمی رود از سر من هوای تو

چون بهوای کوی تو عمر بباد داده ام

خاک ره تو می کنم سرمه بخاکپای تو

در رخم ار نظر کنی ور بسرم گذر کنی

جان بدهم بروی تو سر بنهم برای تو

روضه ی خلد اگر چه دل بهر لقا طلب کند

روضه ی خلد بیدلان نیست بجز لقای تو

گرچه سزای خدمتت بندگئی نکرده ام

چیست گنه که می کشم این همه ناسزای تو

خواجو اگر چه عشق را صبر بود دو او بس

دردی دردکش که هم درد شود دوای تو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با احساس عمیق عاشقانه نویسنده آغاز می‌شود که به یادی از شب قدر و زیبایی معشوق می‌پردازد. شاعر به اوضاع دل شکسته‌اش اشاره می‌کند که به خاطر جفای معشوق، آسیب دیده است. او به عشق و ارادتش نسبت به معشوق اعتراف می‌کند و حتی حاضر است برای او جان بدهد. متن نشان‌دهنده‌ی ناراحتی و وفاداری شاعر به محبوبش است و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که هر درد و غم را برای وصال او تحمل خواهد کرد. شعر احساس قوی عشق و دلتنگی را به تصویر می‌کشد.