شمارهٔ ۲۵۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ایکه چو موی شد تنم در هوس میان تو
هیچ نمی رود برون از دل من دهان تو
از چمن تو هر کسی گل بکنار می برند
لیک بما نمی رسد نکهت بوستان تو
گر زکمان ابرویت عقل سپر بیفکند
عیب مکن که در جهان کس نکشد کمان تو
چون تو کنار می کنی روز و شب از میان تو
کی بکنار ما رسد یک سر مو میان تو
تا تو چه صورتی که من قاصرم از معانیت
تا تو چه آیتی که من عاجزم از بیان تو
کی ز دلم برون روی زانک چو من نبوده ام
عشق تو بوده است و بس در دل من بجان تو
صد رهم ار بآستین دور کنی زآستان
دستم و آستین تو رویم و آستان تو
گرچه بود بمهر تو شیر فلک شکار من
رشک برم هزار پی بر سگ پاسبان تو
خواجو از آستان تو کی برود که رفته است
حاصل روزگار او در سر داستان تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و دلتنگی شاعر نسبت به معشوق اشاره دارد. شاعر احساس میکند که وجود او به مانند مویش در هوس و تمنا از معشوق است. علاقه و اشتیاق او به معشوق بیشتر از دیگران است و هیچکس نمیتواند بوی خوش او را بیابد. شاعر به زیباییها و جذابیتهای معشوق میبالد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند عشقی که در دلش نسبت به او وجود دارد را کاسته یا از دلش بیرون کند. او حتی اگر از دور باشد، هنوز روح و وجودش به معشوق وابسته است. در نهایت، شاعر ابراز میکند که هیچ راهی برای جدا شدن از محبت معشوق نمیبیند و همهی زندگیاش به عشق او معنا پیدا میکند.