شمارهٔ ۲۶۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
مه بی مهر من ز شعر سیاه
روی بنمود بامداد پگاه
کرده از شام بر سحر سایه
زده از مشک بر قمر خرگاه
دل من درگَو زنخدانش
همچو یوسف فتاده در بن چاه
آه کز دود دل نیارم کرد
پیش آئینه جمالش آه
بجز از عشق چون پناهی نیست
برم از عشق هم بعشق پناه
موی رویم سپید گشت و هنوز
می کشد خاطرم بزلف سیاه
شاخ وصل تو ای درخت امید
بس بلندست و دست من کوتاه
در شب هجر ناله ام همدم
در ره عشق سایه ام همراه
روز خواجو قیامتست که هست
بر دلش بار غم چو بار گناه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی احساسات عمیق عاشقانه و اندوهی که از جدایی و فاصله با معشوق بر دل شاعر مینشیند، صحبت میکند. شاعر به تصویر زیبایی از معشوق اشاره میکند که همچون ماه میدرخشد و دلش را به یاد چهرهاش پریشان میکند. او احساس میکند که عشق، تنها پناه اوست و در حالی که عمرش سپید میشود، همچنان یاد موهای سیاه معشوقش در ذهنش باقی مانده است. شاعر به تنهایی و اندوه در شبهای هجران اشاره میکند و بر غم و بار سنگین دلش تأکید میکند. در نهایت، او عشق را همچون درختی بلند میبیند که دستش به آن نمیرسد.