شمارهٔ ۲۶۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش پیری یافتم در گوشه ی میخانه ئی
در کشیده از شراب نیستی پیمانه ئی
گفت در مستان لا یعقل بچشم عقل بین
ور خرد داری مکن انکار هر دیوانه ئی
گرچه ما بنیاد عمر از باده ویران کرده ایم
کی بود گنجی چو مادر کنج هر ویرانه ئی
روشنست این کانک از سودای او در آتشیم
شمع عشقش را کم افتد همچو ما پروانه ئی
دل بدلداری سپارد هر که صاحبدل بود
کانک جانی باشدش نشکیبد از جانانه ئی
آشنائی را بچشم خویش دیدن مشکلست
زانک او دیدار ننماید بهر بیگانه ئی
هر که داند کاندرین ره مقصد کلی یکیست
هر زمانی کعبه ئی برسازد از بتخانه ئی
دل منه بر ملک جم خواجو که شادروان عمر
یا بافسونی رود بر باد یا افسانه ئی
حیف باشد چون تو شهبازی که عالم صید تست
در چنین دامی شده نخجیر آب و دانه ئی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان تجربیات خود از زندگی و عشق میپردازد. او از پیرمردی در میخانه صحبت میکند که به او یادآوری میکند که نباید به ظاهر دیوانگان بیعقل توجه کرد و هر کسی که دلشکسته است باید به عشق و عواطف خود اعتقاد داشته باشد. همچنین اشاره میکند که عمر خود را در مستی و عشق گذرانده و به جای گنج، در ویرانیها و دلتنگیها جستجو میکند. شاعر به روشنایی عشق و شعلهور شدن دلها در این عشق اشاره دارد و میگوید که دیدار واقعی با معشوق سخت است و تنها عارفان میتوانند به درستی این مسیر را درک کنند. او در نهایت هشدار میدهد که نباید به ظواهر و زندگیهای فانی دل ببندیم و باید به عمق عشق و حقیقتها توجه کنیم.