شمارهٔ ۲۷۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ایکه گوئی کز چه رو سرگشته می گردی چو گوی
گوی را منکر نشاید گشت با چوگان بگوی
قامتم شد چون کمند زلف مهرویان دو تا
بسکه می جویم دل سرگشته را در خاک کوی
صوفیان را بی می صافی نمیباشد صفا
جامه ی صوفی بجام باده ی صافی بشوی
چند گوئی در صف رندان کجا جویم ترا
تشنگانرا هر کجا آبی روان یابی بجوی
ساقیان خفتند و رندان همچنان در های های
مطربان رفتند و مستان همچنین در های و هوی
یکنفس خواهم که با گل خوش بر آیم در چمن
لیک نتوانم ز دست بلبل بسیار گوی
خویشتن را از میانت باز نتوانم شناخت
زانک فرقی نیست از موی میانت تا بموی
دل بدستت داده ام لیکن کدامم دستگاه
خاک کویت گشته ام اما کدامم آبروی
گر وطن بر چشمه ی آب روانت آرزوست
خوش بر آ بر گوشه ی چشمم چو گل بر طرف جوی
گر تو برقع می گشائی ماه گو دیگر متاب
ور تو قامت می نمائی سرو گو هرگز مروی
لاله را گر دل بجام ارغوانی می کشد
بلبلان را بین چون خواجو مست و لا یعقل ببوی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به جستجو و سرگشتگی خود در میان عشق و وصال می پردازد. او خود را همچون گوی چرخان و بیهدف توصیف میکند که در پی دل گمشدهاش در خاک کوی معشوق میگردد. شاعر به اهمیت می و شراب نزد صوفیان اشاره میکند و میگوید که بدون شراب نمیتوانند به صفا و پاکی دست یابند. او همچنین به جستجوی محبوب در میان رندان و تشنگان اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که زندگی همواره در حال جنب و جوش است. در نهایت، او به عشق و جذبهای که نسبت به معشوق دارد، اشاره میکند و میگوید که با وجود تمام تلاشها هنوز نتوانسته خود را بهطور کامل بشناسد. این شعر، بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و جستجوی حقیقت در دل عشق است.