شمارهٔ ۲۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست
حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
از نعیم روضه ی رضوان غرض دانی که چیست
وصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست
گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده وار
باز می گویم سری بر آستانی بیش نیست
آنچنان در عالم وحدت نشان گم کرده ام
کز وجودم اینکه می بینی نشانی بیش نیست
چند گویم هر نفس کاهم ز گردون درگذشت
کاسمان از آتش آهم دخانی بیش نیست
گفتمش چشمت بمستی خون جانم ریخت گفت
گرچه خونخوارست آخر ناتوانی بیش نیست
گر بجان قانع شود در پایش افشانم روان
کانچه در دستست حالی نیم جانی بیش نیست
یک زمان خواجو حضور دوستان فرصت شمار
زانک از دور زمان فرصت زمانی بیش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وضوح بیان میکند که زندگی و وجود او تنها یک حالت گذرا و بیاهمیت است. او نسبت به دنیای مادی و آنچه که به نظرش مهم میرسد، احساس عدم تعلق و بیارزشی میکند. زندگی را به یک مرغ میماند که تنها در این دنیا آشیانی دارد و از نعمتهای بهشتی تنها وصل به معشوق را آرزو میکند. شاعر به خاک سر درآوردن و بندگی اشاره میکند و به این میاندیشد که آنچه از وجودش باقی مانده، تنها یک نشانه است. در نهایت، او یادآور میشود که فرصت زندگی بسیار کوتاه است و باید از آن به درستی بهره برد.