نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۶ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

اگر ترا غم امثال ما بود غم نیست

که درد را چو امید دوا بود غم نیست

دوا پذیر نباشد مریض علت شوق

وی چو روی مرض در شفا بود غم نیست

کنون که کشتی ما در میان موج افتاد

اگر چنانک مجال شنا بود غم نیست

چو آب دیده روان کرده ایم در عقبت

ترا اگر نظری سوی ما بود غم نیست

صفا ز باده ی صافی طلب که صوفی را

بجای جامه صوف ار صفا بود غم نیست

براستان که گدایان آستان توایم

و گر ترا غم کار گدا بود غم نیست

غمت چو ساغر اگر خون دل بجوش آرد

چو همدم تو می جانفزا بود غم نیست

گرت فراق بزخم قفای غم بکشد

مدار غم که چو وصل از قفا بود غم نیست

بغربتم چو کسی آشنا نمی باشد

بشهر خویشم اگر آشنا بود غم نیست

چنین که مرغ دلم در غمش هوا بگرفت

بسوی ما اگر او را هوا بود غم نیست

چو اقتضای قضا محنتست و غم خواجو

اگر بحکم قضایت رضا بود غم نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر غم و درد عشق و فراق به تصویر کشیده شده است. شاعر بیان می‌کند که اگر عشق و امید وجود داشته باشد، غم کمتر خواهد بود. او می‌گوید که حتی در میانه‌ی سختی‌ها و مشکلات، اگر چشمی به طرف محبوب باشد، غم معنادار نخواهد بود. همچنین شاعر به صفا و خلوص عشق، به عنوان راهی به‌دور از غم اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که در کانون عشق، حتی درد و فراق نیز قابل تحمل می‌شوند. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که پذیرش تقدیر و قضا نیز می‌تواند باعث کاهش غم باشد. در مجموع، شعر بر این نکته تأکید دارد که عشق و امید می‌توانند غم را تسکین دهند.