شمارهٔ ۳۸ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
کو دل که او به دام غمت پایبند نیست
صیدی به دست کن که سرش در کمند نیست
با دلبری سمتگر و سرکش فتادهام
کو را خبر ز حال من مستمند نیست
پر میزند ز شوق لبش مرغ جان من
عیب مگس مکن که شکیبش ز قند نیست
گویند صبر در مرض عشق نافعست
باری درین هوا که منم سودمند نیست
گر بند مینهی وگرم پند میدهی
هستم سزای بند ولی جای پند نیست
هر کس که سرو گفت قدت را براستی
او را معیّن است که همت بلند نیست
تا بسته شد ز عشق تو بر دل طریق عقل
در شهر کو کسی که کنون شهربند نیست
گر رد کنی مرا نکند هیچکس قبول
زیرا که ناپسند تو کس را پسند نیست
خواجو مگر به زخم فراقت شود قتیل
ورنی ز ضرب تیغ تو او را گزند نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد و رنج ناشی از آن است. شاعر به بیپناهی و بیخبری معشوق از حال خود اشاره میکند و میگوید که دلش به دام عشق گرفتار است، ولی معشوق هیچ توجهی به او ندارد. او به شوری و شوقی که از لب معشوقش برمیخیزد، اشاره میکند و میگوید که صبر در عشق سودی ندارد. شاعر بر این نکته تأکید دارد که عشق، عقل را به بند میکشد و به نظر میرسد در این وضعیت، کسی نیست که او را درک کند یا از دردش خبر داشته باشد. بهطور کلی، شعر بیانگر احساس ناامیدی و تنهایی در عشق است و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را به درد و رنج بیندازد.