شمارهٔ ۴۰ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
غرّه ی ماه جز آن عارض شهر آرا نیست
شاخ شمشاد چو آن قامت سرو آسا نیست
روح بخشست نسیم نفس باد بهار
لیک چون نکهت انفاس تو روح افزا نیست
باغ و صحرا اگر از روضه ی رضوان بابیست
بی تو ما را هوس باغ و سر صحرا نیست
در چمن سرو سرافراز که کارش بالاست
سرفرازست ولی چون تو سهی بالا نیست
گرچه دانم که تو داری دل ریشم یارا
با تو چون فاش بگویم که مرا یارا نیست
بر وجودم بخیال سر زلف سیهت
نیست موئی که درو حلقه ئی از سودا نیست
امشب از دست مده وقت و ز فردا بگذر
که شب تیره ی سودا زده را فردا نیست
چند گوئی که ز گیسوی بتان دست بدار
که ترا قصه درازست و مرا پروا نیست
مدتی شد که ز دل نام و نشان نشنیدم
زانک عمریست کزو نام و نشان پیدا نیست
زشت خوئی نپسندند ز ارباب جمال
کانک زیباست ازو عادت بد زیبا نیست
تا شدی حلقه بگوش لب لعلش خواجو
کیست کو لؤلؤی الفاظ ترا لالا نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل دربارهٔ زیبایی و محبوبیت معشوق و تاثیر آن بر شاعر است. شاعر به وصف زیباییهای معشوق میپردازد و میگوید که هیچ چیز نمیتواند به پای جذابیت و احساسات او برسد. نسیم بهاری روحبخش است، اما بویی که از معشوق بیفتد، بینظیر است. بیمعشوق، حتی باغ و صحرا نیز جذابیتی ندارند. شاعر به طور عمیق در اندیشههایش مجذوب معشوق است و از تلخیهای جدایی و دوری شکایت میکند. در پایان، او به این نکته اشاره میکند که زیبایی واقعی در روح و رفتار است، نه فقط در ظاهر. این شعر به زیبایی و دشواری عشق پرداخته و توجه به عمق احساسات را به تصویر میکشد.