شمارهٔ ۴۲ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از سر جان درگذر گر وصل جانان بایدت
بر در دل خیمه زن گر عالم جان بایدت
داروی درد محبت ترک درمان کردن است
دُردی دردی بنوش ار زانکِ درمان بایدت
دادهئی خاتم به دست دیو و شادَروان به باد
وانگه از دیوانگی ملک سلیمان بایدت؟
راه تاریکی نشاید قطع کردن بی دلیل
خضر راهی برگزین گر آب حیوان بایدت
از سر یکدانه گندم در نمیآری گذشت
وز برای نزهت دل باغ رضوان بایدت؟
راه دریا گیر اگر لؤلؤی عمّانت هواست
دستِ دربان بوس اگر تشریف سلطان بایدت
حکم یونان یابد آنکِش حکمت یونان بود
حکمت یونان طلب گر حکم یونان بایدت
دل به ناکامی بنه گر کام جانت آرزوست
ترک مستوری بده گر عیش مستان بایدت
بی سر و سامان درآ خواجو اگر داری سری
وز سرِ سر درگذر گر زانک سامان بایدت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به بیان نکاتی دربارهی عشق، زندگی و جستجوی حقیقت میپردازد. او تأکید میکند که برای رسیدن به وصال معشوق باید از خود بگذرد و در دل خویش میهمانی برپا کند. درد محبت را درمانی جز خود عشق نمیداند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود. شاعر به این موضوع اشاره میکند که در زندگی نمیتوان بدون دلیل از مسیر تاریکی عبور کرد و باید در انتخاب راه درست دقت کرد. او از انسانها میخواهد که برای رسیدن به آرزوهایشان از موانع عبور کنند و در جستجوی حقیقت و حکمت باشند. در نهایت، او میگوید که اگر فردی خواهان آرامش و شادی واقعی است، باید از حجابهای ظاهری بگذرد و به عمق وجودش نگاهی بکند.