شمارهٔ ۴۹ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زلف هندوی تو در تاب است و ما را تاب نیست
چشم جادوی تو در خواب است و ما را خواب نیست
با لبت گر باده لاف جانفزائی میزند
پیش ما روشن شد این ساعت که او را آب نیست
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بیخبر
زان که جای خواب مستان، گوشهٔ محراب نیست
ساکن کوی خرابات مغان خواهم شدن
کز در مسجد مرا امید فتحالباب نیست
خاک ره بر من شرف دارد اگر مست و خراب
بر در میخانه خفتن خوشتر از سنجاب نیست
پیش رویش ز آتش دل سوختم پروانهوار
زانکه شمعی چون رخش در مجلس اصحاب نیست
گفتمش کاخر دل گمگشتهام را بازده
گفت باری این بضاعت در جهان نایاب نیست
روضهٔ رضوان بدان صورت که وصفش خواندهای
چون به معنی بنگری جز منزل احباب نیست
ای که خواجو را ز تاب آتش غم سوختی
این همه آتش چه افروزی که او را تاب نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بررسی احساسات خود نسبت به محبوبهاش میپردازد. او از زیبایی و جاذبههای معشوقهاش صحبت میکند، اما در عین حال به ناتوانی خود در مقابل این جذابیتها و دلتنگیهایش اشاره میکند. او از بیخوابی و بیتابی خود به خاطر عشق سخن میگوید و به این نکته میرسد که در دنیای عشق، امید به بهبودی و آرامش وجود ندارد. شاعر همچنین با اشاره به نقش شراب و خرابات، به زندگی بیپروای خود در کنار معشوق اشاره دارد و این نکته را متذکر میشود که در نهایت، خوشی و آسایش را در همین حال و هوای مستانه جستجو میکند. در آخر، او به قدرت و سختی عشق خود اعتراف میکند و میگوید که اگر چه آتش دلش فروزان است، اما همچنان در حیرت از احساساتی میسوزد که نمیتواند تحمل کند.