شمارهٔ ۵۶ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به بوستان جمالت بهار بسیار است
ولیک با گل وصل تو خار بسیار است
مدام چشم تو مخمور و ناتوان خفته است
چه حالت است که او را خمار بسیار است
میام ز لعل دلافروز ده که جان افزاست
وگرنه جام می خوشگوار بسیار است
خط غبار چه حاجت به گِردِ رخسارت
که از تو بر دل ما خود غبار بسیار است
مرا به جای تو ای یار یار دیگر نیست
ولی ترا چو من خسته یار بسیار است
به روزگار مگر حال دل کنم تقریر
که بر دلم ستم روزگار بسیار است
ز خون دیدهٔ فرهاد پارههای عقیق
هنوز بر کمر کوهسار بسیار است
صفیر بلبل طبعم شنو وگرنه به باغ
نوای قمری و بانگ هزار بسیار است
چه آبروی بود بر در تو خواجو را
که در ره تو چو او خاکسار بسیار است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف زیباییهای بهار و گلها میپردازد، اما در عین حال، از درد فراق و جدایی صحبت میکند. او میگوید که با وجود زیباییهای طبیعت، غم و خار فراق محبوبش بسیار است. چشمان خمار او به نشانهی دلتنگی و ضعف روحیاش است. شاعر به قدرت عشق و تاثیر آن بر جان اشاره میکند و میگوید که در میان این شادیها، غم از دست دادن یاری مثل او برایش بینظیر است. او به دشواریهای روزگار و رنجها نیز اشاره کرده و در نهایت از عشق و محبت خود یاد میکند که مانند گرد و غبار بر دل او نشسته است. شاعر خواجو از درگاه معشوق خود به خاکساری و فروتنی سخن میگوید و به شدت وابستگی خود به معشوقش را بیان میکند.