شمارهٔ ۵ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کجا خبر بود از حال ما حبیبان را
که از مرض نبود آگهی طبیبان را
گر از بنفشه و سنبل وفا طلب دارند
معین است که سوداست عندلیبان را
ز خوان مرحمت آنها که میدهند نصیب
به تیغ کین ز چه رانند بینصیبان را
اگر ز خاک محبان غبار برخیزد
مؤاخذت نکند هیچکس حبیبان را
گذشت محمل و ما در خروش و ناله ولیک
چه التفات به بانگ جرس نجیبان را
گهی که عاشق و معشوق را وصال بود
گمان مبر که بود آگهی رقیبان را
میان لیلی و مجنون نه آن مواصلت است
که اطلاع بر آن اوفتد لبیبان را
عجب نباشد اگر در ادای خطبهٔ عشق
مفارقت کند از تن روان خطیبان را
غریب نبود اگر یار آشنا خواجو
مراد خویش مهیا کند غریبان را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عاشقانه و غمهای مرتبط با جدایی میپردازد. او اشاره میکند که هیچکس از حال عاشقان و مشکلاتشان مطلع نیست و طبیبان هم از درد آنها بیخبرند. تأکید میشود که اگر کسی به محبت و وفا بیندیشد، باید به عشق راستین توجه کند و گلهای از بیرحمی زمانه نداشته باشد. همچنین شاعر به زیبایی عشق و جدایی میان عاشق و معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی در لحظاتی که عاشق و معشوق به هم میرسند، رقیبان از آن باخبر نمیشوند. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که جای ممکن است یار با آشنا به دنبال خوشبختی برود و در این میان غریبهها را در نظر بگیرد.