شمارهٔ ۳ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر سرم برود در سر وفای شما
ز سر برون نرود هرگزم هوای شما
بخاک پای شما کانزمان که خاک شوم
هنوز بر نکنم دل ز خاک پای شما
چو مرغ جان من از آشیان هوا گیرد
کند نزول بخاک در سرای شما
در آن زمان که روند از قفای تابوتم
بود مرا دل سرگشته در قفای شما
شوم نشانه ی تیر قضا بدان اومید
که جان ببازم و حاصل کنم رضای شما
کرا بجای شما در جهان توانم دید
چرا که نیست مرا هیچکس بجای شما
زبندگی شما صد هزارم آزادیست
که سلطنت کند آنکو بود گدای شما
گرم دعای شما وردجان بود چه عجب
که هست روز و شب اوراد من دعای شما
کجا سزای شما خدمتی توانم کرد
جز اینکه روی نپیچم ز ناسزای شما
غریب نیست اگر شد زخویش بیگانه
هر آن غریب که گشتست آشنای شما
اگر بغیر شما می کند نظر خواجو
چو آب میشودش دیده از حیای شما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و وفاداری خود نسبت به معشوقش اشاره میکند. او بیان میکند که حتی اگر جانش را بدهد، از عشق و محبت معشوق دست نخواهد کشید. شاعر میگوید که در خاک پای معشوق به آرامش میرسد و برایش حاضر است هر درد و رنجی را تحمل کند. او همهچیز را به عشق معشوقش نسبت میدهد و معتقد است هیچکس نمیتواند جای او را پر کند. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که حتی در دوری از معشوق، عشق او در وجودش جاری است و از ندیده گرفتن او ناراحت میشود.