نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشست

بر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست

در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته ام

تا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست

ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپچ

بر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست

مرغ جانرا تا نسوزد ز آتش دل بال و پر

پیش روی شمع چون پروانه نتوانم نشست

در چنین دامی که نتوان داشت اومید خلاص

روز و شب در آرزوی دانه نتوانم نشست

منکه در زنجیرم از سودای زلف دلبران

بی پریروئی چنین دیوانه نتوانم نشست

آتش عشقش دلم را زنده می دارد چون شمع

ورنه زینسان مرده دل در خانه نتوانم نشست

یکنفس بی اشک می خواهم که بنشینم ولیک

در میان بحر بی دُردانه نتوانم نشست

اهل دل گویند خواجو از سر جان بر مخیز

چون نخیزم زانک بی جانانه نتوانم نشست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تنهایی و بی‌هم‌رفتی در خانه اشاره می‌کند و می‌گوید نمی‌تواند بدون محبوبش دوام بیاورد. او به پیوند خود با می و میخانه در گذشته اشاره می‌کند و بیان می‌کند که بدون باده و شادی نمی‌تواند زندگی کند. هم‌چنین او از احساسی عمیق نسبت به زلف محبوبش می‌گوید و بیان می‌کند که با وجود آتش عشق، نمی‌تواند آرام بگیرد. شاعر به زنجیر عشق و نداشتن امید اشاره کرده و می‌گوید که حتی بی‌اشک و درد، نمی‌تواند در این حال به زندگی ادامه دهد. در پایان، او از نظر اهل دل می‌گوید که نمی‌تواند از عشق و وابستگی به محبوبش جدا شود.