شمارهٔ ۷۴ خواجوی کرمانی
خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا که بی سر زلفت مرا بسر نشود
خیالت از سر پر شور من بدر نشود
اگر بدیده موری فرو روم صد بار
معینست که آن مور را خبر نشود
چو چرخم از سر کویت درین دیار افکند
گمان مبر که خروشم بچرخ برنشود
ز بسکه سنگ زنم بی رخ تو بر سینه
دل شکسته من چون شکسته تر نشود
ملامتم مکن ای پارسا که از رخ خوب
کسی نظر نکند کز پی نظر نشود
ز عشق سیمبران هر که رنگ رخساره
بسان زر نکند کار او چو زر نشود
کسی که در قلم آرد حدیث شکّر دوست
عجب گرش ز حلاوت قلم شکر نشود
چنین که غرقه ی بحر خرد شدی خواجو
چگونه ز آب سخن دفتر تو تر نشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از درد جدایی و عدمتوجه معشوق میگوید و احساس میکند که هیچ چیزی نمیتواند از این وضعیت رهاییاش دهد. او به زیبایی معشوق خود اشاره میکند و بیان میدارد که چقدر بیتاب و دلزده است. در ابیات مختلف، او به عدم امکان فراموشی عشق و تأثیر غیرقابل انکار آن بر زندگیاش اشاره کرده و از سنگینی بار دلشکستگیاش مینالد. در نهایت، نشان میدهد که حتی اگر در دوستی یا محبت تلاش کند، بدون وجود محبوب، هیچچیز نخواهد شد.