نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۸ خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / شوقیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گهی که شرح فراقت کنم بدیده سواد

شود سیاهی چشمم روان بجای مداد

کجا قرار توانم گرفت در عربت

که گشته ام بهوای تو در وطن معتاد

هر آنکسی که کند عزم کعبه ی مقصود

گر از طریق ارادت رود رسد بمراد

در آن زمان که وجودم شود عظام و میم

ز خاک من شنوی بوی بوستان و داد

مریز خون من خسته دل بتیغ جفا

مکن نظر بجگر خستگان بعین عناد

بهر چه امر کنی آمری و من مأمور

بهر چه حکم کنی حاکمی و من منقاد

کسی که سر کشد از طاعتت مسلمان نیست

که بغض و حب تو عین ضلالتست و رشاد

بسا که وصف عقیق تو مردم چشمم

بخون لعل کند بر بیاض دیده سواد

مخوان براه ز شادای فقیه و وعظ مگوی

مرا که پیر خرابات می کند ارشاد

من و شراب و کباب و نوای نغمه ی چنگ

تو و صیام و قیام و صلاح و زهد و سداد

چو سوز سینه برد با خود از جهان خواجو

ز خاک او نتوان یافتن برون ز رماد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات شاعر درباره عشق و دلتنگی‌اش می‌پردازد. او از غم فراق و تأثیر آن بر روح و جسمش سخن می‌گوید. شاعر نمی‌تواند در مکانی قرار بگیرد، زیرا دلتنگی برای معشوقش او را آشفته کرده است. او بیان می‌کند که هر کسی که به سوی کعبه عشق برود، به هدف خود خواهد رسید. همچنین شاعر به امانت‌داری در عشق و طاعت معشوق تأکید می‌کند و می‌گوید کسی که از طاعت معشوق سرپیچی کند، مسلمان نیست. او به تمایلات دنیوی خود اشاره می‌کند و تضاد بین لذت‌های دنیا و زهد را بیان می‌کند. در نهایت، او به تقدیر و مرگ اشاره می‌کند و می‌گوید که پس از مرگش، از خاک او بوی گل خواهد آمد و از دنیای خاکی نمی‌توان جدا شد.